الان که دارم این نامه رو می نویسم دیر موقع هست من بدنمو عادت دادم ساعت 11بخوابم
ولی همش دلم میخواست باهات حرف بزنم امروز من و بابات و داداشتو مامان بزرگت رفتیم هلیله
توی مسیر بابات باهام سر سنگین بود منم خییلی حرف نزدم
خودش کم کم اشتی کرد بعدش رفتیم بنه گز خونه پسردایی بابات،
چند روزی هست توی خونه وسایل خوردنی و وسایل مورد نیازمون ته کشیده ولی بخاطر شرایط مالی نمیتونم خرید کنیم
من به بابات گفتم با نداری می سازم ولی این باعث نشه توی خونه بگیری بخوابی و دست به هیچ کاری نزنی
که الان می دونم اشتباه کردم اینو گفتم
دخترم هیییچ وقت این حرفو نزن به شوهرت چون تنبل میشه
همیشه بگو تو شوهر من هستی و من میدونم نمی زاری چیزی تو دل من بمونه
بگو من هر بار ممکنه ناز کنم و بگم فلان چیزو میخوام دوست ندارم توی اون لحظه شرمنده من بشی
بگو من دلم میخواد هر ماه برام یه تکه طلا بگیری بگو دلم میخواد هر سال از سال قبل ترش بیشتر طلا برام گرفته باشی
بگو من می دونم تو میتونی
اینجوری مردت احساس قوی بودن می کنه
دخترکم خیلییی مامان دوستت داره
همدمم امیدوارم زودی این روزهای سخت سر بره و تو رو توی اغوشم بگیرم
نامه ای به دخترم 2...ما را در سایت نامه ای به دخترم 2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 172